آتش عشق

همچون کوهنوردی که
در زمستان از قله ای به پناهگاه می آید و خود را به آتش می سپارد،

اکنون که همه چیزم زمستانی و یخ زده است،
کاش من هم سمندری بودم در آتشی سوزان
یا پروانه ای بودم و بر گرد شعله شمعی رقصان،

وای که اگر پروانه بودم،
خودم را از شوق به شعله می زدم و
آتش در بالم می افتاد و بخشی از سر و سینه و بالم می سوخت ،
اما باز مستانه می چرخیدم و می رقصیدم و احساس می کردم همه چیزم سوخته،
زندگی و وجودم همه طعمه حریق است و من اینگونه گرم و مست می شدم.
وجود سراسر برف و یخم با این آتش ذوب می شد و
با آن رودی جاری و آبشاری پدید می آمد
و از قله ی بلند غرور تنم به دشت پهناور عشق در روحم وارد می شد
و سرسبزش می کرد

آنگاه بهار به تنم و اردیبهشت به روح و جانم وارد می شد.
کاش .....
آری
اینگونه همیشه عاشق خواهم بود
که عشق یعنی تا آخر ماندن


